سالهای اول که برای خدمت به حرم رفته بودم، در یکی از مناسبت های مذهبی که زایران زیادی به حرم مشرف شده بودند؛ زایری از من خواست که نخی از لباس خدمت خود را به عنوان تبرک به او بدهم، من به او عرض کردم: نخ لباس که ارزشی ندارد. او نیز پاسخ داد: از کجا میدانی!؟
من خواستم از کت خود، نخی پیدا کنم و آن را کنده و به او بدهم. اما نه نخی مشخص پیدا کردم و نه وسیله ای برای کندن.
خیلی ناراحت شدم که چنین حرفی به او گفتم و نتوانستم برایش کاری انجام دهم.
برچسب:
نویسنده: پرهام رستمی
تاريخ: دوشنبه
1 ارديبهشت
1399 ساعت: 3:46