یک خاطره از شهید علی صیّاد شیرازی
در اواخر بهار و تابستان سال 1374 که در لباس مقدّس سربازی خدمت میxadکردم؛ پستxadهای محلّ خدمت ما، اغلب جلو بست پادگان ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی ایران و ستاد کل نیروهای مسلّح قرار داشت، بیشتر درجهxadداران ارتش از جلو ستاد مشترک عبور میxadکردند و ما به عنوان درجهxadدار دژبان مرکز از لحاظ نظم و آراستگی ظاهر و احترامات لازم به درجهxadداران بالاتر وضعیّت سختی داشتیم. یادم هست یکی از تیمسارهای ارتش پیش من آمد و به حالت دستوری به من گفت که زمان شاه سابق سربازان چشمانشان هم مستقیم بود و حرکت نمیxadکرد؛ تو چرا چشمانت ثابت نیست؟ من در پاسخ او چیزی نگفتم ولی در دلم گفتم که زمان سابق، زمان سابق بود و حالا وضعیّت فرق میxadکند؛ ولی به هر صورت من توصیۀ ایشان را عملی کردم و سعی میxadکردم خدمت سربازی را طوری به پایان برسانم که هیچ کس نتواند هیچ اشکالی بر من بگیرد و مدیون نباشم؛ مخصوصاً این که لباس سربازی را لباس شهدا میxadدانستم.
روزهای تابستان که پست ما جلو بست پادگان ستاد کل میxadافتاد، در آفتاب قرار داشتیم، کلاهxadهای سفید دژبانی کل سر را میxadپوشاند و از گرمای آفتاب موهای سرمان واقعاً غرق عرق میxadشد. پستxadهای ما یکسره بود و بین ساعات نگهبانی استراحت نداشتیم. گاهی اوقات که به هر دلیلی نفر بعدی تأخیر میxadکرد یا نمیxadآمد؛ مجبور بودیم حتی تا 10 ساعت به همان صورت ایستاده باقی بمانیم. در چنین مواقعی وقتی که میxadخواستیم بنشینیم فکر میxadکردیم که زانوها و کمرمان دیگر خم نمیxadشود.
من نام صیاد شیرازی را در چارتxadهای ستادی و سازمانی ارتش دیده بودم و چون سعی داشتم نام خانوادگی فرماندهان بالای ارتش از یادم نرود، او را به اختصار به نام شیرازی در خاطرم نگهداشته بودم ولی عکس یا چهرۀ او را ندیده بودم.
در گرمای یک روز تابستان که در جلو بست پادگان ستاد مشترک ارتش، کنار خیابان نگهبانی میxadدادم؛ یک نیسان پاترول از پادگان ارتش بیرون آمد، به من که رسید کمی سرعتش را کم کرد، یکی از تیمسارهای ارتش که تقریباً در سمت راست صندلی عقب خودرو نشسته بود (یادم نیست شیشه را پایین داد یا اینکه احتمالاً پردهxadای که پشت شیشه بود، کنار زد و) به عنوان خسته نباشید برایم دست تکان داد، من هم به او احترام گذاشتم و خیلی خوشحال شدم که یکی از درجهxadداران بالای ارتش به صورتی کاملاً دوستانه و بدون تشریفات ارتش در آن وضعیّت به من توجّه کرد. احساس کردم نیرو و انرژی مضاعفی پیدا کردهxadام و امیدوار شدم که در بین مقامات بالای ارتش که دیده بودم هنوز هم افرادی هستند که متواضع و به اصطلاح خاکی میxadباشند.
شور و شعف ناشی از نوع رفتار دوستانه و متواضعانۀ این فرمانده مرا به کنجکاوی وا داشت و باعث شد از یکی از نزدیکان حاضر بپرسم که او که بود؟ وی در جواب از من پرسید؟ او را نشناختی! گفتم: نه. سپس پاسخ داد: صیّاد شیرازی.

شناخت من از وی در حدّ یک انسان شریف و متواضع باقی مانده بود تا اینکه خبر ترور او در روز 21 فروردین 1378 توسّط منافقین، خاطرۀ مرا تجدید و قلبم را جریحهxad دار کرد، دو روز پس از شهادت شهید علی صیاد شیرازی، صدام جنایتxadکار از منشی خود (حمود) خواست تا تشکّر وی از منافقین را به آنxadها رسانده و به قصی پسر جنایتxadکار و فاسدش هم دستور اعطای پاداش به سران منافقین را داد. صدام به حمود گفته بود کاش این ترور در سالxadهای اول جنگ رخ میداد.
من ابتدا از ایمان، فداکاریxadها و نقش این عاشق شهادت، در دفاع مقدّس هم اطّلاعی نداشتم، الان هم اطّلاعات من از این انسانxadهای وارسته و خودساخته بسیار ناچیز است خیلی تأسّف میxadخورم که هنوز هم بسیاری از افراد را که بر گردن ما حق دارند و ما مدیون آنxadها هستیم نمیxadشناسم. امّا در همین جا از خدا میxadخواهم که خودش توفیق دهد طوری زندگی کنیم که مدیون شهدا و حقxadداران از آدم تا دولت پیروز و منتقم امام زمان عجّل اللّه تعالی فرجه الشّریف نباشیم.

برچسب:
نویسنده: پرهام رستمی